تبليغاتX
هر کجا هستم باشم زمین مال من است
سلام شرمنده مدتی نبودم چون سیامک رفت و دل و دماغی برای نوشتن نبود .

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.

تا بازگشتی دوباره و بزودی . در پناه حق .یاعلی

 

+ نوشته شده توسط در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |
      پر پرواز پرستوها كجا رفت                            شب شهسان شب بوها كجا رفت

     دل درد آشناي دردمندان كو                  چه شد پس چارهُ چون و چراهامان كجا رفت

خراب خمرهُ خامان شدم خداي من كو              جزاي ناجوانمردان و نامردان كجا رفت

 سر و سامان و سقف و سايه بان كو                  كائنات و كعبه و كنعان كجا رفت

  كو باران با ترانه با گوهرهاي فراوان                گرمي گهوارهُ نو باوگيهامان كجا رفت

  هر كه را هر دم درين درگه نظر افكنده ام             منيّت منكر و آخر هم جدا رفت.

مهدي حاجي

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 قبل از ظهر |
بوی عیدی     بوی توپ    بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو              بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستو نو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول         

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در  می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو سر می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا بهار و باور می کنم  با اینا زندگیمو سر می کنم.

شهیار قنبری

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 8:3 قبل از ظهر |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
 
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
 
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
 
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

 

من عاشق چشمت شدم ...

افشين يداللهي

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

من حسينم مقتلم در كربلاست                               قتلگاه من ثنا و آرزوي عاشقان

من حسينم نام  من  ابن عليست                               مادرم زهراست ميزبان عاشقان

من حسينم خون من ثار الله است                         اكبرم در بين جمع آيينة پيمبر است

من  حسينم  نام  من نام  نكوست                         نام عباسم ببر جان من در لرزه است

ساعتي با او نشين و يا حسينت را بگو                 نام  او  درمان  درد  تو  و  توست

                             نام او تنها يكيست ، يا ابولفضل الدخيل

لی لی

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |

گفته بودي كه شبي مي آيي

قصه هاي عشق را مي خواني

و سرود بودن را مي سرايي با من

ميماني با من ، ميخواني با من ، با من.

حال ساليانست كه من چشم به در

كه بيايي و بخواني با من ، مهرباني ها را ،

و بگويي كه تو را تنها تورا مي بينم

و بيايي در كنار تنهايي هاي من

من اكنون مي دانم رفته اي از بر من

گمشده در آرزو هاي تو ، من .

تو بخوان نامم را و مگذار كه در خاموشي خويش بمانم بي تو

من به اندازه تاريكي شب غمگينم و پرم از آرزوي ديدارت.

تو بيا من هنوز منتظرم ، تو بيا....

لی لی 

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |
اطاق تنهایی دل را می توان رنگی دگر زد ،

می توان سرود محبت را در حنجره های بغض آلود دوباره بیدار کرد ،

دستها را پیوند زد با نوازشهای بی ریایی،

چشمها را آشنا کرد با بارش اشک بی نیازی ،

می توان در کوچه های بن بست محبت دری از جنس رؤیا ساخت ،

دری رو به فوران عشق ، عشق به همه چیز، همه جا ، همه کس.

پیلهُ بی کسی را می توان در فصل سبز از هم درید 

و در فصل آبی پروانه دل را در پرواز آسمان جان نظاره گر بود.

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 8:54 قبل از ظهر |
بگين وحشي ترين حيوون كدومه؟ جواب ِ اين سوال ُ كي مي دونه؟
بگين گـُرگه؟ يا شير ِ؟ يا پلنگه؟ يا ببري كه حريص ِ بوي خون؟
ولي من اين سوال ِ بي جواب ُ مي پرسم از يه موش ِ آزمايشگاه!
نگاهم مي كنه، هيچي نمي گه، جوابش خيلي كوتاهه، مث ِ آه!
تو رگ هاش جاي خون ويروسه چون كه ما آدم ها نبايد زود بميريم!
بايد درمون ِ دردا ر ُ بفهميم، واسه اين كار مُجازيم جون بگيريم!
مي پرسم از يه اسب ِ پير ِ ابلق، كه عمري ر ُ به گاري بسته بوده!
جوابش خيلي تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ي شلاق كبوده!
يه فيل ِ گنده تو ميدون ِ سيركه، كه مي رقصه با سوت ِ رام كننده!
ازش مي پرسم اما مي گه: ول كن! برو بابا! دل ِ خوش سيري چند؟

براي كشفِ اون حيوون ِ وحشي، كجاي دنيا ر ُ بايد بگردم؟
سوالم ساده س اما بي جوابه، جوابش ر‌ُ چرا پيدا نكردم؟

مي رم پيش ِ گوزني كه سر ِ اون آويزونه به ديوار ِ يه تالار!
مي گم وحشي ترين حيوون كدومه؟ سكوتش رو سر ِ من شه آوار!
يه روباه طلايي ر ُ مي بينم، ولي اصلاً جوابم ر ُ نمي ده!
آخه اون خيلي وقته پالتو پوسته، ديگه مرده! به آرامش رسيده!
تموم ِ عمرش ُ در رفته بوده، از آدم، از سگُ دامُ گلوله!
حالا پالتو شده، پايين ِ پالتو، هنوزم جاي تير ِ يه دولوله!
سوال ُ از قناري ها مي پرسم، قناري ها جوابش رُ مي دونن!
جواب ُ از صداشون مي شه فهميد، مث ِ زندونيا آواز مي خونن!
مي رَم تا باغ وحش، اون جا كه شيرا، دارن از بي غذايي نفله مي شن؟
سوالم ر ُ نگفته پس مي گيرم، جواب ِ اين سوالم مي شه روشن!

ديگه دنبال ِ اون حيوون نگردين، من اون ُ توي آينه پيدا كردم!
شماها ر ُ نمي دونم ولي من حالا دارم پِي ِ آدم مي گردم!●

یغما گلرویی از مجموعه چشمهای تو یعنی وطن

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |
     ملکوت خداوندی وقتی صدایت را میشنود که با عشق صدایش کنی، دلنوازترین بوها و رایحه ها     نمی تواند به لطافت روح باشد . سرشت آدمیت انسان جز رو ح هیچ چیز نیست. و خدا هم جز روح نیست.

با پلیدیها گاه باید آرام نشست گاه باید نه.آهن را سمباده می کشیم تا لایه زیرین را نشان دهد  در مقابل پلیدیها باید آیینه ای شوی تا رفتار خودش را به خودش پس دهی . هیچ روحی زشت نیست همه ارواح زیبایند این تن است که روح را با سنگینی خودش می پوشاند.

   آدم بد بخاطر رسیدن به نیازهای جسمش پلید میشود و خوب میشود وگرنه روح به خودی خود پاک میباشد. روح وقتی که مرد بدن فرمان مغزش را میبرد ، قلب وقتی مرد مغز حاکم میشود ، برای دل زندگی کنید وگرنه مغز همیشه آدمی را میترساند.

بشر آزاد هیچ قانونی ندارد از روزی که بشر حساب قانون را کرد زندگی مادی شد، نگذارید اسیر پول شوید بگذارید پول اسیر شما شود و پول را بخاطر دلتان خرج کنید نه دلتان را بخاطر پول.

دعا کنیم که خدا به ما رو کند و بخواهیم که خدا عشقش را به ما بدهد تا عاشقش شویم،وای ز روزی که خدا نظرش را از بنده برگرداند.

ما از خداییم و خدا نیز از ما و ما وسیله نشان دادن خلقت زیبای خدا هستیم ، پس خدا هیچوقت بنده اش را بد نمی آفریند تا خلقتش نازیبا شود، پس او برای همه زیبایی و نکویی خواسته ، پس بیاییم با نیکوییهایمان خلقت خدا را زیباتر کنیم .

روی پرده خلقت هیچ نقشی بدون دلیل خلق نشده ، دمی را غنیمت شمریم برای عشق و زیبایی .

نیلوفر

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |
تا به کی فریاد را از وحشت فردا به نجوایی و شعری بی مخاطب قانعش سازم

به تنگنای خطوط کاغذی که همچون مزار واژه های حاکی از فریاد میباشد بیندازم.

مگر تسکین فریاد مرا راهی دگر پیدا نخواهد شد ؟

شاید نه ، شاید این علاج امنیتی دارد که در دستان پشتیبان مادر هم نمی یابی.

ولی روزی که جان و لب بپیوندد با هم روز فریاد است

آن روز است که دیگر در بساط صبر خود مرهم نمی یابی.

مهرداد خررازی

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |
مهربانترینم ، در  کنج خلوت  خویش  با تو دنیایی دارم ، یک کنج برای  دیدارمان  کافیست  تا جهانی  از عشق را به تو تقدیم کنم. بگو تو از آن منی، بگو با من میمانی حتی پس از چشیدن طعم میوه گناهی که به تو هدیه می کنم .  بگو  با من  که تو  نیز  زاده سرزمین  عشقی ،  می ترسم  که  رهایم  کنی ، می ترسم.

بیا  و  مرا  در آغوش  گیر  تا  در جادوی تو  بی خود  گردم ، بیا  و  با من بگو که آغوشت را تنها از آن من می دانی و به دیگری نخواهی بخشیدش.

من از پس دریچه های تنهایی با تو ترانه های عشق خوانده ام ، درِ خلوت آرزوهایم را به روی تو گشوده ام ،  تو را با نسیم  خیال نوازش کرده ام  و در جادوی  رؤیا همچون  نیلوفری به دور تو پیچیده ام ، از تو با ستاره های میل و اشتیاق ترانه خوانده ام ، سردی بستر شوقم را با عطر تو به آتش کشیده ام .

بیا و با من بگو که حباب نیستی ، آرزویی در حقیقت نشسته ای. مرا به خویش بخوان .مرا صدا کن ...

لی لی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |
لحظه ای که تو را دیدم دریافتم که به جهانی دیگر پای نهاده ام . پل بین گناهایمان مرا به سرزمین جادو کشاند . نگاه مشتاق تو مرا  به دیاری کشاند که چشمه ها یش  را فقط  در خواب می توان دید  و  ترانه هایش را در فاصله  مستی   خواب و بیداری  می توان  شنید . محبوبم، آرامشم ، مرا  در  زمزمه هایت بخوان . به دلتنگیت مهمانم کن در خنده هایت بمیرانم و در هوس و اشتیاقت زنده ام کن .

با تو هستم ،صدای ترنم احساس بی پروای مرا میشنوی؟ تو مرا با جهان آشتی داده ای و من از تو با گلها شعر خوانده ام ، بگو با من که تو نیز بی تاب با من بودنی. بگو با من که در کنج خلوتی یاد مرا در نوایی عاشقانه می سرایی ، بگو . 

من در انتظار ترانه دلپذیر خواهش احساس تو ام . دل انگیزترینم ، در انتظار رسیدن شب مینشینم تا به دیدارم بیایی . طعم گس آغوش تو لرزه های شوق را در تنم همچون رودی زلال و پاک جاری می کند.

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 0:13 قبل از ظهر |
آنگونه میخواست که شاید خداوند شیطان را و یا شیطان خویشتن را

بیا و شعلهْ چراغ چشمان جهنمی ام را با خنکای دستان بی گناهت

به اختران بهشتی گمشده مبدل کن

فریاد تو آوای دیرینهْ آشنایست که از لحظهْ سقوط آدم به آسمان برخاست

فریاد من غریو پر شور و شعف دستان گره خوردهْ خداوند و شیطان است .

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر |
بابک بیات آهنگساز  پیشگسوت  و نامدار  در سن ۲۳ سالگی نخستین موسیقی متن را  برای سریال تلویزیونی « مراد برقی » و نخستین موسیقی متن خود را برای فیلم « غریبه » اثر شاپور قریب ساخت

آشنایی تجربی ایشان با  موسیقی و  علاقه فراوان  به آموختن  و تجربه کردن موجب  شد  که او  آثاری جاودانه در موسیقی  پاپ  و موسیقی فیلم  از خود به یادگار  بگذارد . بابک بیات به  جوانانی  که  قصد خوانندگی در موسیقی پاپ را داشتند  تعلیم آواز می داد و دلیل آن هم تحصیل ایشان در رشته آواز نزد خانم « اولین باغچه بان »  و در کلاسهای شبانه هنرستان موسیقی بود  همین آشنایی با فنون آوازی موجب شد تا او مدت کوتاهی در گروه اپرا و کر ملی بعنوان خواننده مشغول به کار شود و در چند اپرا به خوانندگی بپردازد.

بابک بیات آهنگسازی مبتکر  - خوش بیان  و مهربان  و در برخورد  با دوستانش آرام  و به واقع  دوست داشتنی بود .کمتر آهنگسازی را سراغ دارم که اینگونه با شوق و حرارت و وسواس نسبت به موسیقی  و ملودیهایش صحبت کند و من فقدان او را به جامعه موسیقی کشور و خانواده اش تسلیت می گویم.

کامبیز روشن روان

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |
همة رودهای جهان به من می ریزند به من که با هیچ پر می شوم خاک انباشته از زیبایست دیگر چشمان من جا ندارد چشمهای ما کوچک نیست زیبایی کرانه ندارد . میان این روز ابری من ترا صدا کردم من تورا میان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راه صدایت خواهم بود و در این درة تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن من خواهم شنید.

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 2:8 قبل از ظهر |