تبليغاتX
هر کجا هستم باشم زمین مال من است
يادي از «شهرزاد» شاعر، نويسنده، و رقصندۀ فيلم‌هاي فارسي

راستي کدام ويژگي انسان است که او را در ياد و خاطر ديگران زنده و باقي نگه مي‌دارد؟ توانايي‌هايشان يا متفاوت بودن‌شان در نوع زندگي و طرز فکر و رفتاري که داشته و يا دارند؟
از استاد سخن «سعدي شيرازي» اگر بپرسيد، مي‌گويد: «مرده آن است که نامش به نکويي نبرند.» پس يعني «نام نيک» است که آدمي را در يادها زنده و پايدار نگه مي‌دارد؟ شايد اينطور است. گرچه راوي اين حکايت که من کمترين باشم چندان به آن باور ندارم.  و البته که تا تعريف ما از «نيک‌نامي» و «بدنامي» چه باشد.

بگذاريد اين حکايت را با روايتی از «ابراهيم گلستان»، و از اينجا شروع کنم که او بالاخره بعد از بيست و چند سال سکوت، يادماني در اولين سالمرگ «مهدي اخوان ثالث» نوشت با عنوان «سي سال و بيشتر با اخوان». آن مطلب همان سال در دو شماره از ماهنامۀ «دنياي سخن» و همچنين در «فصلنامۀ ايران‌شناسي» به‌چاپ رسيد.

«گلستان» در ان مقاله با قلم و سبک خاص نوشتاري خود، مروري داشت بر چگونگي آشنايي و بعدها همکاري و آخرين ديداري که در لندن با «اخوان ثالث» داشته. جايي از آن مطلب بلند، در نقل خاطره‌اي از گفتگويي با «اخوان» در بارۀ «شعر» و نه «شاعرها»، و  اينکه «نام شاعر» تا چه اندازه مي‌تواند روي قضاوت و انتخاب شعر او برای درج و انتشار در «گزيده‌ها» سايه انداخته و نقش داشته باشد، مي‌نويسد:

«اما حرف‌هايمان در حد شعر بيشتر به‌ هم مي‌خورد. در حد شعر، نه شاعرها. . . روز رسيدنش به هديه کتابي به من بخشيد که يک جنگ از شعرهاي نو فارسي بود . . . يک چند روز بعد ازم پرسيد آن را چگونه مي‌بينم. . . گفتم در اين جنگ از آنهايي که شعرشان بي‌پاست برگزيده‌هايي هست. . . بعد رفتم آن جلد لاغر آکنده از بيان زندۀ بيدادگر را که سالها پيش با عنوان «با تشنگي پير مي‌شويم» در آمد، در آوردم. از آن برايش تکه‌ها خواندم. شعر کار خود را کرد. خود را مي‌گرفت نگريد، که عاقبت نتوانست. افتاد به هق‌هق. بلند شد رفت. بعد که آمد گفت: اين از کجا آمد، کيست؟ گفتم: همين ديگر. بي‌خبر هستيم. به‌خود گفتم، و همچنان هميشه مي‌گويم، در دالان تنگ هياهوي پرت غافل مي‌شويم از دنيايي که در همسايگي زندگي دارد. گفت: مثل رگ بريده خون زنده ازش مي‌ريخت. گفتم: همين ديگر. گفت اسمش هم به گوش من نخورده بود، اسمش چيست؟ گفتم: همين ديگر. اشکال از اسم و آشنايي با اسم مي‌آيد. از روي اسم چه مي‌فهميم؟ اسمش بنا به آنچه معروف است «شهرزاد» است. گفت: نشنيده بودممن. گفتم: شايد هم ديگر خودش نمانده باشد که باز بگويد تا بعد اسمش را در آينده ياد بگيريم. به هر صورت، اول شاعر نبود، مي‌رقصيد. نگاهم کرد. شايد از فکرش گذشت که دستش مي‌اندازم، که دور باد از من در حرمت دوست. گفت: ما تمام مي‌رقصيم. گفتم: بعضي بسيار بد جفتک مي‌اندازند. و بعد رفتيم توي آفتاب نشستيم. غنيمت بود. کتابش را برداشت شروع کرد به خواندن. . .»

اين روايت «ابراهيم گلستان» بود از «شهرزاد»، و حکايت حال «مهدي اخوان ثالث» از شنيدن شعر او. و حالا از «کبرا سعيدي» بگويم. از «شهرزاد». هم او که چهره و نامش با نقش و تيپ «زن بدکاره» و «رقاصه» عجين شده. از شايد معصوم‌ترين «زن بدنام» سينماي ايران. از نويسندۀ کتاب «توبا» که به نوعي شرح حال و زندگي اوست در قالب رماني کوتاه. از شاعري که دفتر شعر «با تشنگي پير مي‌شويم» از اوست. خود در اولين صفحۀ مجموعۀ اشعارش و در معرفي خودش به خواننده مي‌نويسد:

«کبرا» نام خواهر مرده‌ام بود که شناسنامه‌اش را باطل نکرده بودند و شناسنامه را براي من گذاشتند. مادرم «مريم» صدايم مي‌کرد. پدرم «زهرا» مي‌خواندم. زمان رقصندگي «شهلا» مي‌گفتندم. در سينما «شهرزاد» شدم، و حالا زير شعرهايم مي‌نويسند: ـ شهرزاد. . .
شما که مرا ياري داديد تا بدانم کيستم و مرا به ايل خود راهم داديد، به هر نامي که مي‌خواهيد صدايم کنيد دستتان را مي‌بوسم. . . »

گرچه جايي مکتوب و نوشته نشده، ولي همه مي‌دانند که در سال 1351، وقتي که به قول معروف پول، پول بود!  «بهروز وثوقي» پنج‌هزار تومن مي‌دهد تا «شهرزاد» مجموعه اشعارش را در دو هزار نسخه با نام «با تشنگي پير مي‌شويم» در انتشارات اشراقي به چاپ برساند. طراحي و عکس روي جلد آن را هم «امير نادري»، عکاس فيلم آن روزها و کارگردان معروف سالهاي بعد به عهده مي‌گیرد. و مي‌دانيم که بازيگري و سينمايي شدنش هم از  «مسعود کيميايي» است. گرچه اين آخري «کيميايي» ديگر نه تنها از جمله کساني که شهرزاد «دست‌شان را مي‌بوسيد» نبود، که برعکس گونه‌اش به سيلي او نواخته نيز شده بود.

« . . . فيلم خاک در يکي از روستاهاي اطراف دزفول فيلم‌برداري مي‌شود. يک‌روز که در همان روستا در حال فيلم‌برداري هستند، اتومبيل کرايه‌اي از راه مي‌رسد. «شهرزاد» با حالتي عصبي از آن پياده مي‌شود.

«کيميايي» تا چشمش به «شهرزاد» مي‌افتد، رنگش مثل گچ سفيد مي‌شود و از «بهروز» مي‌خواهد هر طور شده او را دست به سر کند، وگرنه شر به‌پا خواهد کرد.

ـاو که در فيلم‌هاي «قيصر» و «داش آکل» نقش رقصنده را بازي کرده بود، آن‌زمان با «کيميايي» مراوده نزديکي داشت. گويا به اطلاعش رسانده بودند که کارگردان با يکي از خانم‌هاي بازيگر فيلم، سر و سري پيدا کرده. . . او هم بلافاصله از تهران سوار قطار شده بود و خودش را رسانده بود دزفول، بعد هم با ماشين کرايه، يک‌راست آمده بود سر صحنه. . . تا پياده شد، رفت سراغ کارگردان و سيلي محکمي در گوشش نواخت! . . . همه ساکت ايستاده بودند و تماشا مي‌کردند. من خيلي ناراحت شدم. به «شهرزاد» اعتراض کردم. برگشت گفت: «آقاي وثوقي! آخر نمي‌دانيد اين با من چه کرده . . .»

                                          [زندگي‌نامۀ بهروز وثوقي، نوشتۀ ناصر زراعتي، صفحۀ 241]

از ديگر هم‌تباراني که او را ياري دادند تا به ايل در آيد، يکي هم «پوري بنائي» بود. او سرمايۀ ساختن فيلم «مريم و ماني» را تامين کرد و خود نيز در کنار منوچهر احمدي [ماني]، نقش «مريم» را به عهده گرفت.

«شهرزاد» ديگر «رقاص کافه در صحنه‌هاي فيلم‌» نبود، سناريست و کارگردان «مريم و ماني» بود و يکي از چند فيلمساز زن سينماي ايران. او در اين‌زمان رمان کوتاه «توبا» را هم در کارنامۀ هنري خود دارد. داستان زندگي تلخ و دردآور دختري که در اصل خود اوست.

«شهرزاد» که کودکي و نوجواني‌اش دم‌دست پدر در قهوه‌خانۀ و آدمهاي آنجا گذشته بود. جواني‌اش به نيش چاقوي برادر معتادش خط برداشته بود، به ناگهان از ميان انبوهي دود سيگار و بو و بخار الکل و حجم عربده و ازدحام همهمۀ کافه‌هاي ارزان، سر از فضاي پر از دار و درخت و سبز دانشگاه در آورد و در زماني که نام دانشجو ارج و قربي داشت و دانشگاهي بودن براي خودش فضيلتي بود، شد دانشجوي دانشگاه تهران.

دختر مرد قهوه‌چي، خواهر جوانکي که شرور و معتاد و دست بزن داشت، رقاصۀ کافه‌هاي پست، «زن بدنام» سينماي فيلم‌فارسي، در توفيق خود براي ورود به دانشگاه، تا مدت‌ها سوژه داغ مطبوعات آن روزگار بود.

«شهرزاد» با وجود آن مجموعه‌اي که از سروده‌هايش منتشر کرد و آن رمان کوتاه که از او به چاپ رسيد، و با آنکه سناريوي فيلمي را که خود نيز کارگردانش بوده را نوشته، براي مردم بيشتر به عنوان «بازيگر سينما» شناخته شده است. بازي‌هاي او در اکثر فيلم‌ها اغلب محدود به اجراي رقصي در يکي از صحنه‌هاست، و يا حضوري سايه‌وار و نه چندان مهم در داستان فيلم.

نام او را در تيتراژ بسياري از فيلم‌هاي مهم و مطرح سينماي ايران که بعد از «قيصر» ساخته شد مي‌بينم و بيشتر در ايفاي تيپ و نقش «زن بدکاره» و «مترس دم دست» يکي از مردان فيلم. در «قيصر» [کيميايي]، و «پنجره» [جلال مقدم] فقط در يک صحنه مي‌رقصد و بس.

فقط چند فيلم از ميان همۀ آنهايي که نقشي در آن داشته را مي‌توان به‌خاطر آورد که او تنها «رقاصۀ» فيلم نيست، بلکه «بازي» هم کرده. نقش‌هاي که شهرزاد آن‌ها را «بازي» کرده، چيزي نبوده که از عهدۀ ديگران برنيايد. نقش رقاصۀ ميکدۀ اسحاق شراب‌فروش در فيلم «داش آکل» [مسعود کيميايي] که عمده‌ترين نقش سينمايي اوست را هر بازيگر زن ديگري مي‌توانست اجرا کند.

ولي اگر از راوي اين حکايت که من کمترين باشم بپرسند، مي‌گويم دو «بازي» از او در همۀ فيلم‌هايي که نقشي در آن داشته را ديده‌ام که به گمان من فقط «او» مي‌توانست آنها را به آن خوبي و پختگي اجرا کند، و نه هيچ زن بازيگر ديگري در سينماي ايران.

يکي نقشي که در فيلم «تنگنا» از «امير نادري» دارد. به خصوص صحنۀ ناخن به رخ کشيدن و مو از سر کندن و ضجه زدن و شيون او در دم کرده‌گي آن غروب سربي رنگ و سنگين پايان فيلم. و ديگري «بازي» نقش کوتاهي که در «فرار از تله» [جلال مقدم] دارد. در صحنه‌اي که مرتضي [بهروز وثوقي] و کريم [داود رشيدي] بعد از ضرب ديدن و گچ گرفتن دست مرتضي با هم نشسته‌اند. «شهرزاد» که از قرار معشوقۀ و نشاندۀ کريم است هم هست.

«مانده»، خوانندۀ معروف دزفولي در اتاقکي آنسوتر، ترانه‌اي محلي را زمزمه مي‌کند و «مرتضي» از گذشته و حال و روز و آرزوهايش مي‌گويد. يک مونولوگ يا تک‌گويي شنيدني. «شهرزاد» کنار «کريم» يله شده و بي‌آنکه حتي يک کلمه حرف بزند، آنچه را که «مرتضي» تعريف مي‌کند، گوش مي‌دهد. با نگاه و لبخند و گردش سر و چشم و گردن. «شهرزاد» اين نقش را که چيزي در حدود سه يا چهار دقيقه است، به معناي واقعي کلمه در مفهوم سينمايي‌اش «بازي» مي‌کند.  او را ديگر در هيچ صحنه‌اي از ادامۀ فيلم نمي‌بينيم.

«شهرزاد» اگر در کارنامۀ هنري خود، همين يک دفتر شعر «با تشنگي پير مي‌شويم» و داستان بلند «توبا» و ايفاي نقشي که در «تنگنا» داشت و آن «بازي» درخشان «فرار از تله» را داشت ـ که دارد ـ کافي بود تا او را هنرمندي سزاوار بدانيم و باور کنيم که در جان او آتشي گرمي داشت که از جان‌مايه و استعداد ذاتي او روشن بود.

نام «شهرزاد» را به‌طور رسمي آخرين بار بعد از استقرار حکومت جمهوري اسلامي در ايران و در جريان تظاهرات زنان در تهران مي‌شنويم. با دوربين هشت ميليمتري داشته از جريان حرکت اعتراضي زنان فيلم مي‌گرفته که مي‌گيرندش. مدتي را در «کميته‌هاي انقلاب» و سر آخر هم «زندان اوين». تعريف مي‌کنند که براي تحقير و توهين به او کم نداشته‌اند. سابقۀ «رقاصي» و انگ «زن هرزه و بد کاره» در فيلم‌ها آنقدر بوده که چيزي کم نگذارند.

بعدها که پريشان سر و حالي او را مي‌بينند، رهايش مي‌کنند به امان خدا، و در برهوت بي‌خداوندي شهر بي‌رحم و در و پيکري به اسم تهران. مي‌گويند روزگاري را سراسيمه و شوريده، با سري پريش، بي‌کس و بي‌جا و مکان، آوراۀ کوچه و خيابان بوده. مي‌گويند جل‌پاره‌اي جسته بود و روزهايي را در پياده‌روي جلوي در «خانۀ هنرمندان و سينما» بست نشسته بود. بي‌هيچ عافيت و عاقبتي به خير.

آخرين باري که اسم و رسمش رسما و مکتوب به کتابها آمد اما همين چندي پيش بود که کتاب به‌حد کافي قطور و پر برگ و ورق «کارنماي زنان کاراي ايران، از ديروز تا امروز» ساختۀ دست «پوران فرخ‌زاد» در آمد. در آنجا و در کارنماي «شهرزاد» آمده است:

«کبرا سعيدي شاعر و بازيگر، در تهران به‌دنيا آمد. از نوجواني به تئاتر رفت و شروع کار وي با نام مستعار شهرزاد، بازي در نمايشنامۀ «بين راه» در تئاتر نصر بود. سپس هم‌چنان که اشعارش به‌نام شهرزاد در نشريات به چاپ مي‌رسيد و در جرگۀ شاعران زن نامي برآورده بود، به سينما هم راه يافت و چون از هنر پاي‌بازي بهرۀ وافري داشت در بسياري از فيلم‌ها شرکت کرد که عمدۀ آن‌ها: «طوقي»، «سه قاپ»، «پنجره»، «داش آکل»، «بابا شمل» و «پل» نام برده مي‌شود.

او در 1353 به دليل نامعلومي با خوردن قرص‌هاي خواب‌آور به زندگاني‌اش پايان داد و فيلم‌هاي «تنگنا»، «عيالوار»، «گرگ بيزار» پس از مرگ زود هنگامش در 1357 نمايش داده شد و از آن پس فيلم ديگري از او به نام «مريم و ماني» که هم کارگردان و سناريست آن بود، به سال 1359 در ايران به نمايش در آمد.»

                                                                                         [صفحه‌هاي 434 و 435]

آخرين خبري که از «شهرزاد» اما در دست است، برخلاف آنچه که «پوران فرخ‌زاد» در کارنماي او نوشته، اين است که «کبري سعيدي (شهرزاد)» زنده است و گرچه نه آنگونه که بايد به سامان و انجام، ولي باري بهر جهت به ايام پيري و درماندگي، عمر را مي‌گذراند. دفتري از دست‌نويس سروده‌هاي چاپ نشدۀ سال‌هاي اخيرش را در دست دارد و خاطري ملول و آزرده از هست و نيست روزگار.

در آخر اين نوشتار و در حسن ختام حکايتي که حوصله کرديد و خوانديد، نوشتاري نيز از «شهرزاد» هم بخوانيم که برگرفته از مجموعۀ «با تشنگي پير مي‌شويم» است. و تمام.
 

قصه‌اي نه، حکايتي کوتاه.

از يک کارگري که سواد نداشت شنيدم خسته مي‌گفت: «دلم براي مادرم تنگ است.»
ما به مرغ‌هاي بي‌شماري که فقط يک خروس مريض داشتند نگاه مي‌کرديم.
کارگر رفت و ما مانديم و بازي‌مان را ادامه داديم. جمعه بود.

غروب شد که کارگر توپ بازي‌امان را گرفت‌ و پس نداد.
همه ما بوديم و يک توپ.
همه کارگر بود و يک مادر.
مادرش از صداي توپ بيدار شده بود. مادرش مريض بود.
از باغچۀ خانه‌شان در لابلاي گل‌هاي آب نداده، به يک قارچ برخورده بود. خورده بود و مريض شده بود.
ما بايد صبر مي‌کرديم تا مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازي‌مان را ادامه بدهيم.

زمستان شد.
از مدرسه تا غروب راهي نبود.
ما را غم مي‌گرفت. وقتي از مدرسه بيرون مي‌آمديم که بعضي از چراغ‌ها روشن بود.
برادر کارگر که گندم داشت، داسش را کارگر خسته درست مي‌کرد.
همه فکر مي‌کرديم شايد توپ ما با داس پاره شود.

بهار شد.
کارگر خسته تمام مرغ‌ها را کشته بود. مانده بود خروس مريض و يک مرغ که فقط شانس زنده بودنش اين بود که تخم مي‌کرد.
من يک‌روز از خدا خواستم که مادر کارگر خسته خوب شود که ما بازي کنيم.
عصر تعطيل‌مان کردند که تابستان شد و گفتند سه ماه ديگر بيائيد. ما ذوق کرديم.
کارگر با چکشش داشت يک پرچم سياه به در خانه‌شان مي‌زد. کوچه پر از زنهاي چادر سياه بود.

خدا مادر کارگر خسته را گرفته بود تا ما بازي کنيم. برادر کارگر خسته که زارع بود نشسته بود کنار ديوار داسش هم در دستش بود و به آن يک دستمال بسته بود که در دستمال نان بود. ما بي‌خود خيال کرديم در دستمال توپ است.
فقط خروس مريض در کوچه بود و يک پرچم سياه. . .

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
دیـوار
دیوارِ کوچه‌ی‌ ما هم‌سن‌ُ سالمونه‌
اون‌ سرگذشت‌ِ نسل‌ِ خاکسترُ می‌دونه‌
ما آرزوهامون‌ُ رو آجراش‌ نوشتیم‌
گفتیم‌ که‌ تو جهنم‌ دنبال‌ِ یه‌ بهشتیم‌
تو بچه‌گی‌ نوشتیم‌ : یا مرگ‌ یا مصدق‌
نفت‌ُ ترانه‌ کردیم‌ ، ما بچه‌های‌ عاشق‌
تو فصل‌ِ نوجوونی‌ داس‌ُ چکش‌ کشیدیم‌
اعدامِ زنبقا ر ُ با داس‌ِ حیله‌ دیدیم‌
فصل‌ِ جوونی‌ِ ما دیوارِ خسته‌ی‌ سَرد
پیراهن‌ِ قشنگ‌ِ شب‌نامه‌ رُ به‌ تن‌ کرد
از آسمون‌ صدای‌ بال‌ِ کبوتر اومد
تقویم‌ِ خون‌ ورق‌ خورد ! گفتن‌ قُرُق‌ سَر اومد
امّا نشد رهایی‌ شعری‌ بشه‌ رو دیوار
ما جنگُ دوره کردیم تو بُهت‌ِ دودُ رگبار
وقتی‌ شقیقه‌هامون‌ جوگندمی‌ شد آخر
تو آسیاب‌ِ صبرِ اون‌ جنگ‌ِ نابرابر
دیوارِ کوچه‌ زخمی‌ از خنجرِ بلا بود
شعرای‌ یادگاریش‌ با اشک‌ِ مادرا بود
اون‌ زخما رُ پوشوندن‌ با رنگ‌ُ ننگ‌ُ انکار
گفتن‌ : نوشتن‌ از عشق‌ ممنوعه‌ روی‌ دیوار
ما پا به‌ پای‌ دیوار ویرون‌ شدیم‌ ، تکیدیم‌
حرفای‌ قلبمون‌ُ رو آجراش‌ ندیدیم‌
حالا دیگه‌ رو دیوار چیزی‌ نمونده‌ باقی‌
جز آگهی‌ِ مرگ‌ِ هم‌کوچه‌های‌ یاغی‌
هم کوچه های یاغی
هم کوچه های یاغی
چیزی نمونده باقی
چیزی نمونده باقی
چیزی نمونده باقی
 
يغما گلرويي
 
+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم اسفند 1387 و ساعت 1:11 قبل از ظهر |
Entry for October 29, 2008 magnify
کنسرت گروه زهی سرایش
: اجرای قطعاتی از
امیربهادرصدفیان ............. کوئنتت زهی - سونات برای ویلنسل و پیانو
رضا مرتضوی .............. سونات برای کوارتت زهی
نیما حمیدی .................. سونات برای کوارتت زهی
امیرمحمدیزدان پناه ............ دوئت برای ویلنسل و پیانو
: نوازندگان
تینا جامه گرمی ........... ویلن
امیرحسین ملک ........... ویلن
کاوه تسعیری ............ ویلن آلتو
نگار نوراد .............. ویلنسل
موژان ملا مختاری ....... ویلنسل
ماکان نیک بین ............. پیانو
سی ام آبان و یکم آذر ساعت 19 تالار رودکی
:مراکز فروش بلیط
66731422-3گیشه تالار وحدت
88751607 - 88742588آموزشگاه موسیقی سرایش
فروشگاه موسیقی ققنوس خرید اینترنتی و تحویل در محل22728007 - 22738007
+ نوشته شده توسط در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت 10:32 بعد از ظهر |
مرگ شب افسانه نبود که در میان قصه ها به دنبالش گشت  مرگ شب اشک پنهان خفته در چشمان مادر بود که بی صدا قصه های پر صدای شکستن قلبها را می دید.

مرگ شب سکوت تاریک پدر بود در روزهای روشن آفتابی .

مرگ شب خنده های مرده سرگردان آشنایی های فراموش شده

مرگ شب یعنی  ابدیت  یعنی  هنگامیکه  دیگر  رنگی نمانده است  تا  با  آهنگش زندگی کنی  یعنی هنگامیکه می بینی اما دیگر قلبی نیست تا قطره اشکهایش را به چشمان تو هدیه دهد و چشمان تو بیابان تف زده گونه هایت را نوازش می کند.

مرگ شب یعنی جدایی من از ما و رفتن من به سوی سفرهایی که راههاشان از پرتو چشمان گرگان درخشنده اند.

مرگ شب یعنی پدر دیگر پدر نیست مردیست در اسارت شرمندگی دستان خالی خویش یعنی مادری غرق شده در رویاهای گم شده اش فرزندان گم شده اش لالایی های فراموش شده در خستگی های روزانه اش

مرگ شب یعنی قناری از قفس همیشه ممنون است که جانش را در پناه خویش گرفته و پروازش را نیز از او گرفته است...

نیلوفر

عید فطر مبارک

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:4 قبل از ظهر |
سلام شرمنده مدتی نبودم چون سیامک رفت و دل و دماغی برای نوشتن نبود .

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است.

تا بازگشتی دوباره و بزودی . در پناه حق .یاعلی

 

+ نوشته شده توسط در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 0:51 قبل از ظهر |
      پر پرواز پرستوها كجا رفت                            شب شهسان شب بوها كجا رفت

     دل درد آشناي دردمندان كو                  چه شد پس چارهُ چون و چراهامان كجا رفت

خراب خمرهُ خامان شدم خداي من كو              جزاي ناجوانمردان و نامردان كجا رفت

 سر و سامان و سقف و سايه بان كو                  كائنات و كعبه و كنعان كجا رفت

  كو باران با ترانه با گوهرهاي فراوان                گرمي گهوارهُ نو باوگيهامان كجا رفت

  هر كه را هر دم درين درگه نظر افكنده ام             منيّت منكر و آخر هم جدا رفت.

مهدي حاجي

+ نوشته شده توسط در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:42 قبل از ظهر |
بوی عیدی     بوی توپ    بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره‌ی نو              بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستو نو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول         

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در  می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو سر می کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا بهار و باور می کنم  با اینا زندگیمو سر می کنم.

شهیار قنبری

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 8:3 قبل از ظهر |

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
 
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
 
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
 
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر

چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر

آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود

دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

 

من عاشق چشمت شدم ...

افشين يداللهي

 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:47 قبل از ظهر |

من حسينم مقتلم در كربلاست                               قتلگاه من ثنا و آرزوي عاشقان

من حسينم نام  من  ابن عليست                               مادرم زهراست ميزبان عاشقان

من حسينم خون من ثار الله است                         اكبرم در بين جمع آيينة پيمبر است

من  حسينم  نام  من نام  نكوست                         نام عباسم ببر جان من در لرزه است

ساعتي با او نشين و يا حسينت را بگو                 نام  او  درمان  درد  تو  و  توست

                             نام او تنها يكيست ، يا ابولفضل الدخيل

لی لی

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |

گفته بودي كه شبي مي آيي

قصه هاي عشق را مي خواني

و سرود بودن را مي سرايي با من

ميماني با من ، ميخواني با من ، با من.

حال ساليانست كه من چشم به در

كه بيايي و بخواني با من ، مهرباني ها را ،

و بگويي كه تو را تنها تورا مي بينم

و بيايي در كنار تنهايي هاي من

من اكنون مي دانم رفته اي از بر من

گمشده در آرزو هاي تو ، من .

تو بخوان نامم را و مگذار كه در خاموشي خويش بمانم بي تو

من به اندازه تاريكي شب غمگينم و پرم از آرزوي ديدارت.

تو بيا من هنوز منتظرم ، تو بيا....

لی لی 

+ نوشته شده توسط در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |
اطاق تنهایی دل را می توان رنگی دگر زد ،

می توان سرود محبت را در حنجره های بغض آلود دوباره بیدار کرد ،

دستها را پیوند زد با نوازشهای بی ریایی،

چشمها را آشنا کرد با بارش اشک بی نیازی ،

می توان در کوچه های بن بست محبت دری از جنس رؤیا ساخت ،

دری رو به فوران عشق ، عشق به همه چیز، همه جا ، همه کس.

پیلهُ بی کسی را می توان در فصل سبز از هم درید 

و در فصل آبی پروانه دل را در پرواز آسمان جان نظاره گر بود.

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 8:54 قبل از ظهر |
بگين وحشي ترين حيوون كدومه؟ جواب ِ اين سوال ُ كي مي دونه؟
بگين گـُرگه؟ يا شير ِ؟ يا پلنگه؟ يا ببري كه حريص ِ بوي خون؟
ولي من اين سوال ِ بي جواب ُ مي پرسم از يه موش ِ آزمايشگاه!
نگاهم مي كنه، هيچي نمي گه، جوابش خيلي كوتاهه، مث ِ آه!
تو رگ هاش جاي خون ويروسه چون كه ما آدم ها نبايد زود بميريم!
بايد درمون ِ دردا ر ُ بفهميم، واسه اين كار مُجازيم جون بگيريم!
مي پرسم از يه اسب ِ پير ِ ابلق، كه عمري ر ُ به گاري بسته بوده!
جوابش خيلي تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه ي شلاق كبوده!
يه فيل ِ گنده تو ميدون ِ سيركه، كه مي رقصه با سوت ِ رام كننده!
ازش مي پرسم اما مي گه: ول كن! برو بابا! دل ِ خوش سيري چند؟

براي كشفِ اون حيوون ِ وحشي، كجاي دنيا ر ُ بايد بگردم؟
سوالم ساده س اما بي جوابه، جوابش ر‌ُ چرا پيدا نكردم؟

مي رم پيش ِ گوزني كه سر ِ اون آويزونه به ديوار ِ يه تالار!
مي گم وحشي ترين حيوون كدومه؟ سكوتش رو سر ِ من شه آوار!
يه روباه طلايي ر ُ مي بينم، ولي اصلاً جوابم ر ُ نمي ده!
آخه اون خيلي وقته پالتو پوسته، ديگه مرده! به آرامش رسيده!
تموم ِ عمرش ُ در رفته بوده، از آدم، از سگُ دامُ گلوله!
حالا پالتو شده، پايين ِ پالتو، هنوزم جاي تير ِ يه دولوله!
سوال ُ از قناري ها مي پرسم، قناري ها جوابش رُ مي دونن!
جواب ُ از صداشون مي شه فهميد، مث ِ زندونيا آواز مي خونن!
مي رَم تا باغ وحش، اون جا كه شيرا، دارن از بي غذايي نفله مي شن؟
سوالم ر ُ نگفته پس مي گيرم، جواب ِ اين سوالم مي شه روشن!

ديگه دنبال ِ اون حيوون نگردين، من اون ُ توي آينه پيدا كردم!
شماها ر ُ نمي دونم ولي من حالا دارم پِي ِ آدم مي گردم!●

یغما گلرویی از مجموعه چشمهای تو یعنی وطن

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |
     ملکوت خداوندی وقتی صدایت را میشنود که با عشق صدایش کنی، دلنوازترین بوها و رایحه ها     نمی تواند به لطافت روح باشد . سرشت آدمیت انسان جز رو ح هیچ چیز نیست. و خدا هم جز روح نیست.

با پلیدیها گاه باید آرام نشست گاه باید نه.آهن را سمباده می کشیم تا لایه زیرین را نشان دهد  در مقابل پلیدیها باید آیینه ای شوی تا رفتار خودش را به خودش پس دهی . هیچ روحی زشت نیست همه ارواح زیبایند این تن است که روح را با سنگینی خودش می پوشاند.

   آدم بد بخاطر رسیدن به نیازهای جسمش پلید میشود و خوب میشود وگرنه روح به خودی خود پاک میباشد. روح وقتی که مرد بدن فرمان مغزش را میبرد ، قلب وقتی مرد مغز حاکم میشود ، برای دل زندگی کنید وگرنه مغز همیشه آدمی را میترساند.

بشر آزاد هیچ قانونی ندارد از روزی که بشر حساب قانون را کرد زندگی مادی شد، نگذارید اسیر پول شوید بگذارید پول اسیر شما شود و پول را بخاطر دلتان خرج کنید نه دلتان را بخاطر پول.

دعا کنیم که خدا به ما رو کند و بخواهیم که خدا عشقش را به ما بدهد تا عاشقش شویم،وای ز روزی که خدا نظرش را از بنده برگرداند.

ما از خداییم و خدا نیز از ما و ما وسیله نشان دادن خلقت زیبای خدا هستیم ، پس خدا هیچوقت بنده اش را بد نمی آفریند تا خلقتش نازیبا شود، پس او برای همه زیبایی و نکویی خواسته ، پس بیاییم با نیکوییهایمان خلقت خدا را زیباتر کنیم .

روی پرده خلقت هیچ نقشی بدون دلیل خلق نشده ، دمی را غنیمت شمریم برای عشق و زیبایی .

نیلوفر

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |
تا به کی فریاد را از وحشت فردا به نجوایی و شعری بی مخاطب قانعش سازم

به تنگنای خطوط کاغذی که همچون مزار واژه های حاکی از فریاد میباشد بیندازم.

مگر تسکین فریاد مرا راهی دگر پیدا نخواهد شد ؟

شاید نه ، شاید این علاج امنیتی دارد که در دستان پشتیبان مادر هم نمی یابی.

ولی روزی که جان و لب بپیوندد با هم روز فریاد است

آن روز است که دیگر در بساط صبر خود مرهم نمی یابی.

مهرداد خررازی

+ نوشته شده توسط در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 10:7 قبل از ظهر |
مهربانترینم ، در  کنج خلوت  خویش  با تو دنیایی دارم ، یک کنج برای  دیدارمان  کافیست  تا جهانی  از عشق را به تو تقدیم کنم. بگو تو از آن منی، بگو با من میمانی حتی پس از چشیدن طعم میوه گناهی که به تو هدیه می کنم .  بگو  با من  که تو  نیز  زاده سرزمین  عشقی ،  می ترسم  که  رهایم  کنی ، می ترسم.

بیا  و  مرا  در آغوش  گیر  تا  در جادوی تو  بی خود  گردم ، بیا  و  با من بگو که آغوشت را تنها از آن من می دانی و به دیگری نخواهی بخشیدش.

من از پس دریچه های تنهایی با تو ترانه های عشق خوانده ام ، درِ خلوت آرزوهایم را به روی تو گشوده ام ،  تو را با نسیم  خیال نوازش کرده ام  و در جادوی  رؤیا همچون  نیلوفری به دور تو پیچیده ام ، از تو با ستاره های میل و اشتیاق ترانه خوانده ام ، سردی بستر شوقم را با عطر تو به آتش کشیده ام .

بیا و با من بگو که حباب نیستی ، آرزویی در حقیقت نشسته ای. مرا به خویش بخوان .مرا صدا کن ...

لی لی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 0:8 قبل از ظهر |
لحظه ای که تو را دیدم دریافتم که به جهانی دیگر پای نهاده ام . پل بین گناهایمان مرا به سرزمین جادو کشاند . نگاه مشتاق تو مرا  به دیاری کشاند که چشمه ها یش  را فقط  در خواب می توان دید  و  ترانه هایش را در فاصله  مستی   خواب و بیداری  می توان  شنید . محبوبم، آرامشم ، مرا  در  زمزمه هایت بخوان . به دلتنگیت مهمانم کن در خنده هایت بمیرانم و در هوس و اشتیاقت زنده ام کن .

با تو هستم ،صدای ترنم احساس بی پروای مرا میشنوی؟ تو مرا با جهان آشتی داده ای و من از تو با گلها شعر خوانده ام ، بگو با من که تو نیز بی تاب با من بودنی. بگو با من که در کنج خلوتی یاد مرا در نوایی عاشقانه می سرایی ، بگو . 

من در انتظار ترانه دلپذیر خواهش احساس تو ام . دل انگیزترینم ، در انتظار رسیدن شب مینشینم تا به دیدارم بیایی . طعم گس آغوش تو لرزه های شوق را در تنم همچون رودی زلال و پاک جاری می کند.

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 0:13 قبل از ظهر |
آنگونه میخواست که شاید خداوند شیطان را و یا شیطان خویشتن را

بیا و شعلهْ چراغ چشمان جهنمی ام را با خنکای دستان بی گناهت

به اختران بهشتی گمشده مبدل کن

فریاد تو آوای دیرینهْ آشنایست که از لحظهْ سقوط آدم به آسمان برخاست

فریاد من غریو پر شور و شعف دستان گره خوردهْ خداوند و شیطان است .

لی لی

+ نوشته شده توسط در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:55 قبل از ظهر |
بابک بیات آهنگساز  پیشگسوت  و نامدار  در سن ۲۳ سالگی نخستین موسیقی متن را  برای سریال تلویزیونی « مراد برقی » و نخستین موسیقی متن خود را برای فیلم « غریبه » اثر شاپور قریب ساخت

آشنایی تجربی ایشان با  موسیقی و  علاقه فراوان  به آموختن  و تجربه کردن موجب  شد  که او  آثاری جاودانه در موسیقی  پاپ  و موسیقی فیلم  از خود به یادگار  بگذارد . بابک بیات به  جوانانی  که  قصد خوانندگی در موسیقی پاپ را داشتند  تعلیم آواز می داد و دلیل آن هم تحصیل ایشان در رشته آواز نزد خانم « اولین باغچه بان »  و در کلاسهای شبانه هنرستان موسیقی بود  همین آشنایی با فنون آوازی موجب شد تا او مدت کوتاهی در گروه اپرا و کر ملی بعنوان خواننده مشغول به کار شود و در چند اپرا به خوانندگی بپردازد.

بابک بیات آهنگسازی مبتکر  - خوش بیان  و مهربان  و در برخورد  با دوستانش آرام  و به واقع  دوست داشتنی بود .کمتر آهنگسازی را سراغ دارم که اینگونه با شوق و حرارت و وسواس نسبت به موسیقی  و ملودیهایش صحبت کند و من فقدان او را به جامعه موسیقی کشور و خانواده اش تسلیت می گویم.

کامبیز روشن روان

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 2:17 بعد از ظهر |
همة رودهای جهان به من می ریزند به من که با هیچ پر می شوم خاک انباشته از زیبایست دیگر چشمان من جا ندارد چشمهای ما کوچک نیست زیبایی کرانه ندارد . میان این روز ابری من ترا صدا کردم من تورا میان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راه صدایت خواهم بود و در این درة تنهایی تو آب روان باش و زمزمه کن من خواهم شنید.

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 2:8 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM